ماجرای وسایلی که در خانه این خانم غیب می شود

ماجرای وسایلی که در خانه این خانم غیب می شود

                                   
  • تاریخ انتشار : 1399-06-21

گروه جامعه تازه ترین ها؛ نعیمه جاویدی: مادری جوان است، دو فرزند دارد دختری ۹ ساله و پسر ۵ ساله. با دست خالی با کمی رنگ، بوم و قلم مو برای چند دانش آموز محروم یک روستا لبخندی واقعی کشیده است. بانوی جوان از روستای «کلمه» سابق که حالا کوچکترین شهر ایران شده، درس خوانده، دانشگاه رفته و خوب می‌ داند دفتر و کتاب نداشتن برای محصل روستایی زخم کوچکی نیست و گاه می تواند تا مرز ترک تحصیل پیش برود.

قانون خانم «کلمه» ای

لیسانس «اقتصاد و بازرگانی» گرفته، نقاش است و شاگردانی هم دارد اما می گوید: «همه این راه ها را رفتم تا مادری آگاه برای بچه هایم و همسری خوب برای شوهرم باشم. بعد از دانشگاه و بزرگتر شدن پسرم، خواستم برای دوره کارشناسی ارشد شرکت کنم اما دلم نیامد برای خانواده کم بگذارم. من یا کاری را شروع نمی کنم یا کاملاً روی آن متمرکز می شوم و باید در حد توان خودم عالی انجام دهم. البته این ویژگی من است و بعضی ها می توانند چند کار را یکجا انجام دهند. گفتم حالا که نشد ارشد بروم، چه کنم که آرامش روحی خودم حفظ شود؟ از بچگی هیچ چیز مثل مدادرنگی  و نقاشی آرامم نمی کرد. دوره نقاشی گذراندم.» حالا با هنر، حالش خوب است. از هنر، خودش را می‌ خواهد نه پول. زندگی ساده ای دارد. کم تجمل، بدون خرت و پرت های اضافه و دکورهای لوکس‌. «حکیمه جمالی» حالا ساکن بوشهر است و می ‌گوید: «اولین دارایی که هرکس می تواند داشته باشد، احساس رضایت از زندگی است. من یک زن و مادری مسلمان ایرانی هستم. در روستا بزرگ شده ام. خوب می‌ دانم صورت سرخ، جیب و دست خالی و آبرو یعنی چه؟ خوب می فهمم سالی که آسمان خسیس باشد، زمین همه خسیس می شود و صورت پدری عائله مند و کشاورز پیش خانواده از شرمندگی سرخ. شاید نتوانم برای خیلی ها کاری انجام دهم اما یک قانون برای زندگی خودم دارم که خیلی به من آرامش داده و احساس رضایت می کنم.»

بدرقه دانش آموزان با «بدرقه»

تابلوهای رنگ روغن متنوعی کشیده است اما بهترین آن که سه ماهه زمان برایش صرف کرده، تابلو بدرقه حضرت علی اکبر(ع) بوده که فروخته شده به فردی از استان فارس تا پول فروش آن، دفتر و مداد بشود و برود توی کیف بچه مدرسه ای ها. پس، خانم هنرمند با چنین روحیه ای خسیس نیست و قانونی که برایش خوشبختی و آرامش آورده را به اشتراک می گذارد: «یک سطح متوسط، معمول و منطقی برای زندگی مان در نظر گرفته ام با همان خوشحال و راضی هستم. کاری ندارم فلانی چه خانه و زندگی دارد که از من بهتر است‌. بعضی ها وقتی به خانه ام می ‌آیند با تعجب می‌ پرسند، حکیم جان! چه طور راضی هستی؟ تو که فلان چیز و بهمان چیز را هم نداری. من از وسایل برای زندگی کردن استفاده می کنم. برای وسایل زندگی نمی‌ کنم. به خودم می گویم: وقتی فلان روستایی، این وسیله یا آن امکانات ساده را هم ندارد و شرمنده خانواده می‌ شود من چرا باید دور خودم را شلوغ کنم؟ ساده زندگی می کنم.»

سهم بقیه بچه ها از مسافرت ما

می خندم و جمله ای می گویم که صدای نقاش جوان هم پشت خط خندان می‌ شود و بله، بله ای با تمام وجود می گوید. می گویم: «از قرار معلوم، فکر کنم شما هر روز به جان یک کابینت یا کمد می افتید و سهم بقیه را از زندگی تان مشخص می کنید. توی خانه شما وسایل بقیه از دست شما در امان نیست؛ غیب و بسته بندی می شود تا برود، به خانه ی دیگری.» جمالی می گوید: «دقیقا! درست گفتید. چند بار همسرم آمده، سراغ وسیله ای در انبار یا کمد را گرفته که مدتی بی استفاده مانده بوده است. به او می‌ گویم حالا رسیده به دست کسی که از آن استفاده می‌ کند. حالا که کروناست و سفر نمی رویم. شکر خدا تقریبا در بیشتر شهرها، دوست و آشنایی داریم. هر وقت قرار بود برویم مسافرت، یک کیسه برمی داشتم لوازم اضافه، لباس نو، اسباب بازی که بچه ها قبلاً خریده و بازی کرده بودند و حالا بدون استفاده یا کم استفاده مانده بود را می انداختم داخلش تا برای بچه های محله های محروم آن شهرها ببریم. وقتی خدا به ما توان و امکان مسافرت رفتن داده و بچه هایم شاد می شدند باید پرداختن سهم بچه‌ های دیگران از این شادی هم یادم می‌ ماند. این کمترین کاری است که می توانستم انجام دهم.»

مامان خودت تابلو را کشیدی؟!

از بهترین بدرقه عمرش می پرسم. از همان بدرقه‌ ای که در فضای مجازی بین بعضی ها چرخید و آخر هم به شیراز رسید. تابلویی که به #همت_عالی فروخته شد. حکیمه خانم، می‌ گوید: «راستش، طرح تابلو بدرقه را جایی دیده بودم و خوشم آمده بود. دوست داشتم برای جبران خطاها، احترام به اهل بیت(ع) و شاید برداشتن قدمی برای آخرت، این صحنه را ترسیم کنم. ظاهر تابلو ساده بود با تلفیقی یکدست از رنگ های ملایم. ولی در عمل، ترکیب های رنگی خاصی داشت که گاهی ۷، ۸ بار انواع رنگ‌ را ترکیب می کردم تا دقیقاً همانی بشود که باید. سه ماه وقت برد.» خاطره بامزه ای هم تعریف می کند: «دخترم هر روز از خواب بلند می شد، می دوید سراغ تابلو تا کامل تر شدنش را ببیند. با هیجان می پرسید: مامان واقعاً خودت کشیدی؟ نقاشی ات خیلی بهتر شده. هر بار، شنیدن این جمله قوت قلب بود. دخترم، کارهای دیگرم را هم دیده بود. این تعریف یعنی بهتر از حکیمه قبلی دارم کار می کنم برای امام حسین جان.»

به تو از نزدیک سلام…

خانم جوان هر بار با وضو رفته سراغ این تابلو و حسی عجیب داشته: «کرونا وضع کسب و کار و درآمد بعضی ها را بهم ریخته. دوست داشتم با همکاری چند نفر، کلی ماسک بخریم و پخش کنیم اما نشد. گفتم باید کاری انجام دهم که کسی معذب نشود برای کمک کردن. به همسرم گفتم که می خواهم این تابلو را تا روز عاشورا بفروشم و بچه مدرسه ای ها از سر سفره اباعبدالله (ع) لوازم مدرسه شان جور شود. خوشحال شد و حمایت کرد. این تابلو برایم خیلی عزیز بود. هر بار قلم مو دست می‌ گرفتم و لباس، جسم و سلاح حضرت را نقاشی می کشیدم، می پرسیدم خدایا یعنی من این لیاقت را دارم؟ نکند در گذشته، حالا یا آینده من عملی باشد که مرا پیش خودت و آقا شرمنده کند.» می پرسم: «پس این تابلو برای شما شده بود، خط کش خودسازی و مراقبه؟» می گوید: «برای کار کردن برای پاکان خدا باید پاک بود و شد. راستش، هر وقت موقع کارِ خانه، خسته  می شدم با دیدن تابلو خستگی ام می رفت. وقتی بچه ها شیطنت می کردند یا عصبانی می شدم با دیدنش سعی می کردم آرام تر باشم. هر بار با دیدن تابلو می ایستادم، دست ادب به سینه می گذاشتم و به امام حسین(ع) و شهدای کربلا سلام می دادم. حالا فکر می کنم چه مهمان عزیز و با برکتی بود.»

کاش بیشتر می خریدند

 می خندم از آن خنده ها که با غبطه گره خورده و نم می نشیند توی چشمهایم. خودم را جمع و جور می کنم و می گویم: «پس حالا دلت حسابی برایش تنگ شده.» منظورم تابلوست. سکوت آن سوی خط نشسته و با بغض گره خورده: «هر روز، هر شب، هزار بار! اما جای تابلو خوب است. خیری گمنام آن را خریده.» یک حسرت و حیف! هنوز به دلش مانده و می‌ گوید: «دوست داشتم تابلو را دو میلیون تومان بفروشم اما کرونا شرایط را برای همه سخت کرده است. تابلو ۳۵۰ هزار تومان فروش رفت. البته خدا به همان خریدار هم خیر بدهد منظورم این است که دو میلیون تومان شاید گره های بیشتری را می توانست از زندگی مردم باز کند و دانش آموزان بیشتری را نونوار. با این حال با همان مبلغ دفتر و مداد برای چند دانش آموز خریدیم.» مزاح می کنم و می گویم: «هان! پس شما هم برای گرانفروشی بهانه داشتید.» می خندد. این که بچه های مناطق محروم را از کجا می شناخته را توضیح می‌ دهد: «با مدیر یک مدرسه روستایی، سلام علیکی داریم. دانش آموزان کم بضاعت را می‌ شناسم.»

دخترم هم سفارش می دهد

بچه‌ های حکیمه خانم وقتی پاستل دست می  گیرند، می دانند رقیبی سرسخت اما مهربان دارند. مادرشان با پاستل، رنگ روغن، اکریلیک و نقاشی دیوار کوب، تزیینات و تابلوهای جذابی نقش زده. می‌ گوید: «این ها را برای این انتخاب کردم که در روز، یکی دو ساعت غرق در کاری شوم که حال و هوایم را عوض کند‌ و برای کارهای خانه آرامش، انگیزه و خلاقیت بیشتری پیدا کنم. دنبال پول نیستم. سعی می کنم خواسته هایم را مدیریت کنم نه آن ها مرا.» برای تربیت بچه ها هم همین طور است. البته نه سخت گیرانه تا دلزده نشوند. یک روز دخترم آمد و سفارش یک کار جدید داد. گفتم که قبول نمی کنم چون هنوز دیوار اتاقش پر است. گفت: یعنی به هر کسی که بخواهد سفارش بدهد هم این را می گویی؟ خانم! تازه قسطی هم سفارش داد.(با خنده) خلاصه، قانع شدم. سعی می ‌کنم با آن ها هم، به اندازه خواستن را تمرین کنم‌.»

یک نگاه شما، ما را بس!

گاه که دلش می گیرد و هوایی کربلا می‌ شود، بیت آن مداحی معروف؛ «به تو از دور سلام…» را مرور می کند:  «قلم‌ نی دارم. خطم زیاد خوب نیست اما مدام به تو از دور سلام را می نویسم به هزار نیت و امید. بچه‌ ها هم شیطنت کرده و چند باری یواشکی عکس گرفته اند از من. دخترم تا می‌ بیند قلم نی برمی دارم، می‌گوید: به تو از دور سلام!» به هزار امیدی را که گفته و شنیده ام رها نمی‌ کنم و می‌ پرسم: «دوست داری جایزه آن نقاشی که صرف کار خیر شد، در دنیا و آخرت برایت چه باشد؟» شنیدنی است حرف‌هایش: «این تابلو، خودش توفیق و مزد خدمت نکرده بود. پس تکلیف دنیا معلوم شد تازه من باید ممنون آقا و خدا باشم. ناگفته نماند، سلامتی خودم و خانواده‌ ام و رفع برخی مشکلات مان در این ایام را از برکت همین عنایت می دانم اما برای آخرت…» صدایش قطع شده. الو، الویی می‌ گویم و با اشک جواب می دهد: «امام حسین(ع) در آن دنیا یک بار نگاهم کند، برایم بس است.»

شاید یکی شان دکتری مهربان شد

می‌گویم: «حالا که این کار برای خودت انقدر برکت داشته برای بچه مدرسه ای هایی که از پول فروش تابلو نونوار شده‌اند هم برکت خواهد داشت.» می گویم، چون می‌ خواهم حال و هوایش عوض شود و اشک امان بدهد، می‌ گوید: «بچه‌ های خانواده‌ های محروم اگر حمایت شوند دلگرم می شوند. باهوش و پر تلاشند و خدا می داند فردای روزگار کدامشان معلم، مهندس،  پزشک یا متخصص می‌ شود. کسی که از مردم مهربانی دریافت کرده بدون شک آن مهربانی را به جامعه پس می دهد، قشنگ نیست؟» هر سال برای عاشورای به قول خودش «با دانایی»، قدم برداشته. امسال که روزی اش این تابلو و خودسازی بیشتر بوده اما سال‌ های قبل را خودش توضیح می‌ دهد: «نامیرا، آب، سقای آب و ادب و… کتاب می خوانم تا با دانایی بیشتری قدم بردارم و عزاداری کنم. امسال وقتی این تابلو را می کشیدم مدام از آقا می پرسیدم: یعنی من عزادار داناتری شده ام. اعمالم به زندگی شما نزدیک تر شده؟»  جمالی اقتصاد و بازرگانی خوانده است علم عرضه و تقاضا، کسب درآمد و سود، سرمایه گذاری و ثروت اما راه خودش را می‌ رود این مادر ایرانی جوان: «دارایی من منهای سهم دیگران از آن مساوی است با شادی و رضایت من.»

انتهای پیام/