
همدلی بهجای قضاوت؛ محافظهکاری زیباییشناختی در «قایقسواری در تهران»
یادداشت مهمان-محمدصالح حجتالاسلامی؛ «قایقسواری در تهران» فیلمی است که از همان ابتدا تکلیفش را با تماشاگر روشن میکند: قرار نیست آزار دهد، قرار نیست دست رایشان زخم بگذارد، بلکه قرار است یک روز نسبتا دلنشین را در شهر دنبال کند؛ روزی که با سوءتفاهم، خاطره، جابهجایی یک موبایل و بازگشت یک عشق قدیمی پیش میرود و بیش از آنکه به گره فکر کند، به حس تکیه دارد. فیلم روان است، خوشریتم است و در سطح روایت، چیزی کم نمیگذارد. اما مسئله دقیقاً از همین «کم نگذاشتن» شروع میشود.
فیلم، تهران را بهعنوان پسزمینهای آشنا و قابلتحمل تصویر میکند؛ شهری که در آن روابط انسانی، هرچقدر هم پیچیده یا مسئلهدار، نهایتاً در محدودهای امن حلوفصل میشوند. مادر و دختر، گذشته و حال، عشق قدیمی و ازدواج تازه، همه در مسیری قرار میگیرند که قرار نیست تماشاگر را مجبور به قضاوت جدی کند. این انتخاب، آگاهانه است؛ نه از سر ناتوانی، بلکه از سر ترجیح.
روایت بهخوبی میداند کجا متوقف شود. بهجای اینکه از دل موقعیتها تنش بیرون بکشد، آنها را با نرمی مدیریت میکند. حتی وقتی با مفاهیمی مثل فاصله سنی، بازگشت یک رابطه ناتمام یا سردرگمی نسلی روبهرو میشویم، فیلم ترجیح میدهد این مسائل را در سطحی انسانی و احساسبرانگیز نگه دارد، نه در سطحی که نیاز به موضعگیری صریح اخلاقی یا فرهنگی داشته باشد. نتیجه، فیلمی است که همهچیز را میفهمد، اما ترجیح میدهد چیزی را تغییر ندهد.
در این معنا، «قایقسواری در تهران» نه بیمسئله است و نه سادهلوح؛ بلکه محافظهکارانه عمل میکند. محافظهکاریاش هم نه از جنس سانسور، که از جنس انتخاب زیباییشناختی است: جایگزین کردن قضاوت با همدلی و جایگزین کردن پرسش با حس. سانتیمانتالیسم فیلم افراطی است، اما افراطیِ آگاهانه؛ بهگونهای که تماشاگر احساس کند با اثری «مهربان» طرف است، حتی اگر چیزی در او تهنشین نشود.
مشکل فیلم این نیست که میخواهد دوستداشتنی باشد؛ مشکل از جایی شروع میشود که انگار از دوستداشتنی نبودن میترسد. ترس از مکدر کردن حس، ترس از مکثهای ناراحتکننده و ترس از اینکه شهر، رابطه یا آدمها، کمی خشنتر از این چیزی باشند که رایشان پرده میبینیم. تهرانِ فیلم، شهری است که میشود در آن قدم زد، خاطره ساخت و بیدردسر عبور کرد؛ شهری که کمتر مقاومت میکند.
شاید مسئله دقیقاً همین باشد: سینمایی که به جای پارو زدن در آبهای متلاطم شهر، قایقش را در مسیر امن احساس رها میکند؛ آرام، خوشمنظره، بیدردسر، اما کمتر مایل به رفتن به عمق.
فیلم بدی نیست؛ اتفاقاً فیلمی است که بهراحتی دیده میشود و احتمالاً مخاطب عام را هم با خود همراه میکند. اما اگر از سینمای شهری انتظار داشته باشیم چیزی بیش از ثبت یک روز دلنشین باشد – اگر انتظار داشته باشیم شهر، با همه تناقضها و فشارهایش، کمی مقاومت کند – آنوقت این فیلم ترجیح میدهد عقب بایستد. نه به این دلیل که نمیتواند جلوتر برود، بلکه چون نمیخواهد.
در نسبت با موج کلی سینمای شهریِ این سالها، «قایقسواری در تهران» نمونه قابلتشخیصی از گرایشی است که شهر را «قابل تحمل» میخواهد. در این رویکرد، تعارضها مدیریت میشوند، روابط انسانی نرم میمانند و هیچچیز آنقدر جدی نمیشود که آرامش روایت را بههم بزند. این انتخاب، برای بخشی از مخاطبان، نهتنها آزاردهنده نیست، بلکه دقیقاً همان چیزی است که از سینما میخواهند: مکانی برای نفس کشیدن.
اما تماشای این فیلم، بیش از آنکه مرا نگرانِ تهران کند، نگرانِ سینمایی میکند که عادت کرده شهر را طوری نشان بدهد که کسی از آن سوال جدی نپرسد. سینمایی که بلد است همدل باشد، اما کمتر تمایل دارد درگیر شود؛ سینمایی که شهر را دوست دارد، اما ترجیح میدهد با آن درگیر نشود.
آخرین و مهم ترین اخبار هنر را در تازه ترینها دنبال کنید.




نظرات
0 دیدگاه